شکلی از قرائت کتابها ایجاب می کند که بدانیم چه کسی این کتاب را نوشته.حرفی را که نیچه زده،نیچه زده و این برای ما مهم است.شاید کتابی را که در مورد ریاضیات باشد،تا آخر عمرمان هم نپرسیم نویسنده ی این کتاب چه کسی بوده؟! و اگر این سئوال را هم می کنیم برای اطلاعات عمومی است.اما کتابهایی که در مورد ایمان ،در مورد زندگی و یا حتی در مورد اخلاق نوشته می شوند( با تعبیر کمی عام تر : کتابهای فلسفی)، انگار خواننده این وسوسه را دارد که بداند این کسی که این حرفها را می زند خودش چه جوری زندگی کرده.چه نسبتی هست بین زندگی کردن و فکر کردن؟..............
کرکه گور در لغت یعنی حیات کلیسا.خانواده ی کرکه گور در قرن هجدهم خانواده ای خیلی فقیرِ روستایی بودند.در روستایی که حتی پول نگه داشتن کشیش را نداشتند.کلیسا و خانه ی کشیش آنها خالی بود.جد کرکه گور خانه ی کشیشی را اجاره می کند.خانه ی کشیش ها در حیات کلیسا بود.به خاطر همین، فامیلی این خانواده می شود حیات کلیسا.یعنی کسانی که ساکن حیات کلیسا هستند(حیات کلیسا نشینان).روزگار این خانواده خیلی با سختی می گذشت. زمانی که پدر کرکه گور وارد آن خانه می شود پسر 11 ساله ای بود که سختی را به تمام وجود لمس می کرده.پدر کرکه گور یه بار در کودکی از فرط گشنگی به بالای یک تپه می رود ،می ایستد و به خدا فحش می دهد.این خاطره همیشه در ذهن او باقی می ماند.پدر کرکه گور آدم زحمتکشی از آب در میاد.او با کار شدید و طاقت فرسا و با حمایت عمویش به یه مرد خودساخته و موفق تبدیل می شود.اما آدم خودساخته و زحمتکشی که همیشه یه خاطره ای پس ذهنش هست(این که من یه زمانی به خدا فحش دادم).این خاطره در تفکر دینی او و شکل زندگی اش تأثیر می گذارد.او بعد از ازدواجش،بعد از سالها که کار می کند،تبدیل به یه آدم پول دار و خودکفا و بی نیاز ازکمک دیگران می شود................
قرن نوزدهم به تعبیری قرن انقلاب های تاریخ غرب است.هیچ قرنی در تاریخ جهان و بالاخص در تاریخ اروپا ، انقلاب و یا تفکر انقلابی وجود نداشته.قرن نوزدهم قرنی است که متفکرانش فکر می کنند برای درست کردن جهان بایستی انقلاب کرد.دیگر روند اصلاح تدریجی و یا بیان مشکلات دیگر نمی توانند برخورد طبیعی( با بیان امروزی محافظه کاری ) هم باشند.حرف انقلاب در حوزه های مختلفی زده شد اما یه بحث غالب وجود داشت:
بیشتر متفکران قرن نوزدهم به اصطلاحی که بعد از این باب شد سوسیالیست بودند............
کرکه گور در یک کشور کوچک روستایی ای زندگی می کرد که نسبت به کشورهای معروف تر اروپا نسبتاً کشور عقب مانده ای بود و نظام غالب در آنجا نظام فئودالی بوده.نظام ارباب و رعیتی.یعنی قدرت انحصاری بیشتر دست زمین دار ها بوده، نه دست آنهایی که کارخانه داشتن نه دست کسانی که صنعت را پیش می بردند.
اوایل قرن نوزدهم یواش یواش صنعت جدید وارد دانمارک می شود و دانمارک شروع به متحول شدن می کند.فیلسوفان معاصر می گفتند:
"جایی که تکنولوژی جدید می آیند آدم ها مجبور می شوند عقلشان را عقل انتقادی بکنند"
یعنی مجبور می شوند به چیز هایی که قبلاً به آنها گفته می شد بی چون و چرا هستند شک کنند و از آنها سؤال کنند.یعنی : امکان نداره تکنولوژی جدید را وارد زندگی گروهی از آدم ها بکنید که به سنت های سابقشان کاملاً پایبندند.و اگر تئوری شان هم درست باشد،هر جا که این مقاومت انجام شود فضا خیلی بحرانی است!!!!!
یعنی در آن جامعه خیلی از رفتار ها نا بهنجاره،به جای دینداری خدا پرستی بیشتر رو می آورند به طالع بینی و ستاره بینی و امثال این ها.شما با آدم هایی طرف هستید که مثلاً دیگه نماز نمی خونند ولی مدام نذر می کنند و به امامزاده می روند.
این اتفاق در دانمارک نیز می افتد.
در اوایل قرن نوزدهم صنعت جدید به تدریج وارد دانمارک می شود.کشیش های دانمارکی در ابتدا مقاومتی نمی کنند.در واقع دستگاه دینی دانمارک یه مقداری پیشرو عمل می کند.
شکل فکر کردن و زندگی کردن آدم ها چیزی را می سازد که می شود اسم آن را جهان بینی گذاشت.این که من جهان را چگونه می بینم تعیین می کند که نسبت به جهان چه داوری ای بکنم،با بقیه چگونه ارتباط برقرار کنم،چه تصمیم هایی بگیرم و ........
هر چیزی که عناصر تشکیل دهنده ی این جهان بینی را تغییر دهد در زندگی من هم تأثیر می گذارد.انقلاب کوپرنیک هم به این معناست.یعنی اتفاقی افتاد که ظاهراً مربوط به علم بود ولی پایه های آن شکل جهان بینی را تغییر می داد.خیلی وقت بود انسان فکر می کرد مرکز جهان است و جهان به دور او می چرخد واز این به بعد باید بر عکس فکرمیکرد:من تکه ای از جهان هستم و اگر مرکزی هم باشد جای دیگری است.قبل از انقلاب کوپرنیک و در قرون وسطا مجموعه عواملی که جهان بینی ما را تشکیل می داد الهیات نام داشت.کسانی که کتاب مقدس را بهتر از بقیه می خواندند و می فهمیدند یا مثلاً میتوانستند بگویند معنی این آیه یعنی چی و داستان های آفرینش داستان های همان جهانی است که در آن زندگی می کنیم.اگر گفته شده آدم و حوا از بهشت هبوط کردند اگر جایی در تاریخی طوفانی در گرفته و همه جا را آب گرفته اگر موسی یک رود خیلی بزرگ را شکافته، این ها همه اتفاق های تاریخی هستند و باید دید که کی و کجا این اتفاقات رخ داده است و شما هم ادامه دهنده ی همان ها هستید یعنی همه ی شما فرزندان یک پدر و مادر واحد هستید و همه ی این گزارشات از جهان واقعی است که ما در آن زندگی می کنیم.پس همان هایی جهان را تفسیر می کردند که کتاب مقدس را تفسیر می کردند.همان کسانی که به شما می گفتند خوب و بد چیست؟!این کاری که می کنید درست است یا غلط؟!به نظر آنها اگر داری به حرفهای کشیش گوش می دهی ضمناً داری به حرفهای او در زمینه ی جهان شناسی گوش می دهی.همان کسی که می گوید خوب و بد چیست به من می گوید که کیفیت این جهان چگونه است و سیر تحول جهان این گونه است.حیوان ها این گونه به دنیا آمده اند و بعد انسان ها و ................
در لحظه ی انقلاب گالیله الهیات را از جهان بینی علمی جدا می کند.یعنی اگر من سؤالی در مورد جهان فیزیکی دارم.این سؤال را به هیچ وجه نمی توان از مفسران کتاب مقدس پرسید.به تدریج روشن می شود که هر چه این جهان بینی جلوتر میرود این شکاف هم بیشتر می شود. اول انقلابیها معتقد بودند این قضیه ایمان مسیحی را له کرده است اما خود شخص گالیله یک کاتولیک کاملاً معتقدی بود.حتی می گفت این فعالیتی که می کنم برای حفظ ایمان و یا حفظ خود دین است
ترس و لرز کتابی است در مورد ایمان.کتابی که با مشخصات خیلی خاصی در مورد ماهیت ایمان و در درجه ی دوم برای روشن کردن ارتباط دین و اخلاق .
کرکه گور(نویسنده ی کتاب) به طور خیلی خلاصه می خواهد بگوید : لحظه هایی هست که من برای فرمان بردن از خدا باید قوانین اخلاقی را زیر پا بگذارم.
این وبلاگ خلاصه ای از اون کلاسه