تبليغاتX
ترس و لرز
7

کرکه گور تا 17 سالگی تحت تربیت سفت و سخت ( به قول خودش بی معنی و خشک) مذهبی پدرش بود.او بایستی مذهبی می بود چه می خواست چه نمی خواست.در 17 سالگی پدرش او را برای تحصیل به دانشگاه می فرستد و عملاً از حوزه ی اقتدار پدرش خارج می شود. او دانشجوی الهیات می شود اما زندگی بی بند و باری دارد.کرکه گور درس نمی خواند و به جای درس کتاب های ادبی و فلسفی می خواند.و چون در عصر بعد از گالیله هستیم تمایز بین الهیات و فلسفه جدی است.(در قرون وسطا الهیات و فلسفه دقیقاً یکی است)بعد از گالیله و به خصوص بعد از کانت الهیات و فلسفه کاملاً از همه جدا هستند.به همین دلیل زمانی که یک دانشجو الهیات و فلسفه را با هم می خواند، کار نا معقولی انجام می دهد.الآن الهیات فلسفی داریم و به گونه ای این دو با هم ترکیب شده اند اما در قرن نوزدهم این دو ضد هم هستند.

آدمی که بی بند و بار زندگی می کند

دانشجوی الهیات است اما درس نمی خواند

بیشتر کتابهای ادبی و فلسفی می خواند

همه ی اینها موجودی به اسم کرکه گور را می سازند.اما این روال تا 1838 ادامه پیدا می کند.کرکه گور الآن یک جوان 24-25 ساله است.در این سال همزمان با مرگ پدرش ، زمین لرزه ی بزرگی در زندگی او اتفاق می افتد.پدرش می میرد و او دچار بحران روحی می شود.و بعد از دوران بی بند وباری ،آدمی کاملاً معتقد و پایبند می شود ( مراتب زندگی کرکه گور را به خاطر داشته باشید تا بعد با آن نظریه اصلی کرکه گور که می گوید هر کس در زندگی اش 3 تا حوزه یا 3 تا سپهر زندگی دارد ربط دهیم)او تصمیم می گیرد تمام عمرش را وقف دفاع از آیین پروتستان بکند.و برای احترام به خواست پدرش تصمیم می گیرد کمی جدی تر به درس الهیاتش بپردازد.رساله اش را می نویسد و فارغ التحصیل می شود.رساله ی او راجع به طنز است.(بعداً می گوییم چگونه مفهوم طنز در تفکر کرکه گور شکل می گیرد)

2-3 سال پس از مرگ پدر کرکه گور حادثه ای رخ می دهد که می گویند مهم ترین اتفاق زندگی کرکه گور و کلید فهم کتاب ترس و لرز است.کرکه گور 25 ساله عاشق دختر جوانی به نام رگینا می شود.رگینا چندین سال از او کوچکتر است.عشق بین آن دو خیلی عمیق بوده.هر دو طرف فکر می کردند از این عمیق تر نمی توان رابطه ی عاطفی برقرار کرد.حوالی 1845 با هم نامزد می شوند.اما این نامزدی فقط 17 ماه طول می کشد.و با خواست خیلی جدی کرکه گور و مخالفت شدید رگینا تمام می شود.این نامزدی در اوج عشق به هم می خورد:دو نفری که کاملاً همدیگر را دوست دارند و از هم جدا می شوند.بیشتر مفسران کرکه گور معتقدند که جریانات ترس و لرز را باید با این اتفاق توضیح داد که او با خواست و اراده ی خودش نامزدی ای را که در اوج عشق بوده به هم زد تا به هدیه ای برسد که در لحظه ی به هم زدن از آن هیچ نمی دانست.او در یادداشتهایش اینگونه می نویسد:

من احساس می کردم به محض اینکه ازدواج کنیم هنوز 5-6 ماه از ازدواج نگذشته اون دختر از پا در می آید و درب و داغون می شود.یعنی من نمی توانم آن کسی را که بیش از همه دوستش دارم سعادتمندش کنم.کسی که من بیش از همه او را دوست دارم نمی توانم تا همیشه دوستش داشته باشم.من برای اینکه بتوانم او را تا ابد دوست داشته باشم باید با او قطع رابطه کنم.

خودش تعریف می کند دو ماه مانده به پایان نامزدی، قبل از اینکه رابطه اش را با رگینا کاملاً قطع کند رفتار هایش را با رگینا معکوس می کند و سعی کرد خودش را آدمی نشان دهد که هیچ علاقه ای به آن دختر ندارد و از خود بی محلی شدید نشان می داد.او شب آخری را که به خانه ی رگینا می رود تا بگوید کار تمامه اینگونه تعریف می کند: وقتی من به آنجا رفتم ،از همان اول گفتم که می خواهم حرف آخر را بزنم. من می خواهم نامزدی ام را با دختر شما و رابطه ام را با او قطع کنم و برای اینکه نشان دهم این قضیه برای من تمام شده است گفتم اگر شما حرفی دارید زودتر بزنید و مدام ساعتم را نگاه می کردم که یعنی من می خواهم بروم تئاتر.

(بااین که مسئله برای او خیلی جدی و حیاتی بود ، اینگونه برخورد می کردو بعد از گفتن این حرفها به تئاتر می رود.)
تئاتر که تمام شد از صندلی که بلند شدم بروم ، دیدم پدر رگینا دم در ایستاده.پدر رگینا به او می گوید : من آدم خیلی مغروری هستم و دلم نمی خواهد این حرف ها را به تو بگویم،اما این کار را نکن رگینا به تو احتیاج دارد یا باید او را متقاعد کنی و یا برگردی.دختر من الآن در وضعیت نابودی است.با شرایط و سن وسالی که او دارد این مسئله برای او حکم مردن را دارد.کرکه گور در جواب می گوید : من تلاشم را کردم تا او مرا طرد کند و بگوید این ازدواج،ازدواج خوبی نیست.پدر دوباره اصرار می کند.کرکه گور آن شب با پدر رگینا پیاده روی می کند و در تمام طول راه اصرار می کند که برود با او حرف بزند و او را متقاعد کند.پدر او را هُل می دهد حتی چکش هم می زند اما کرکه گور هیچ واکنشی نشان نمی دهد.کرکه گور شب به خانه ی آنها می رود با آنها شام می خورد .خداحافظی سردی می کند و می رود.

بعد نامه ای از طرف خانواده ی رگینا به کرکه گور می رسد که حال رگینا تغییر نکرده و شب را تا صبح نخوابیده.کرکه گور بعد از خواندن نامه به دیدن رگینا می رود.

کرکه گور سعی می کند دوباره برای دختر توضیح دهد که من اصلاً نمی خواهم ازدواج کنم.من نمی توانم تو را خوشبخت کنم.رگینا از او می پرسد: بعد از من ازدواج خواهی کرد؟ کرکه گور می گوید بعد از 10 سال که همه آردهایم را بیختم و زندگی ام را کردم آن وقت دختر شاد و سر زنده ای را می گیرم تا دوباره احساس جوانی کنم.(خودش می گوید من خیلی بی رحمی کردم اما لازم بود.باید این کار را می کردم تا بدش بیاید).رگینا می گوید به خاطر تمام رفتارهایی که با تو کردم من را ببخش.کرکه گور می گوید اگر قرار باشد کسی عذرخواهی کند، منم.رگینا می گوید قول بده دلت برای من تنگ بشود و کرکه گور این قول را می دهد.رگینا می گوید : من را ببوس و کرکه گور بدون اشتیاق او را بوسید

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 11:9  توسط محیا  |